خرید بک لینک
امروز که داشتم با گوشیم بازی میکردم و

مامانجون و مامانم داشتن حرف میزدن

یه لحظه بغض اونقدر تو گلوم بزرگ شد که تند تند نفس کشیدن و اشک ریختن هم نتونستن برای چند لحظه نفس رو بهم بده...

یه لحظه با تمام وجودم فهمیدم باور کن دیگه الان تو اوج امتحانید ... تو که همش داری خراب میکنی... و کاسه چه کنم چه کنمت رو دم درگاه خونه و خدا گرفتی و وارفته تو کار خودتی!

یا دختردایی که داره با تمام وجود سوخت شدن ارزوهاشو میبینن ... یه سال عقب افتادن از درسشو میبینه و الان فقط باید دعا کنه دریافت ید برای موفقیت آمیز و تمومکننده واژه ترسناک سرطان باشه...

تویی که به کسی می نگری که یه سال از خودت کوچیکتره و از تو خیلی بزرگتر شده چهارماهی میشه...

وباید هی جلوش خود قابلیت باشی خودتو دلداری بدی که هیچی نیست و تموم میشه و بعدا یباره مثل امروز هی بیاری و هی بیاری و هی بیاری....

*یه زمانایی باریدن هم دردی دوا نمیکنه...

فقط خدا باید بیاد بالا کنه بگه حله گلم ... غصشو نخور بسپر به من ...

+ تاریـــــــخ شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعــــت 0:19نویــــسنده فاطمه(ترمه)

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رضوانی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 18:53

صفحه بندی