خرید بک لینک

به دنیایی دچارم که از آن دور می شوم

رهایش می کنم

...134

و باز به آن برمیگردم.

*

از چه زمانی دیگر ساعت برایم مهم نشد؟

از چه زمانی کرختی هنگام خستگی و درد و تلخی هی به هوشم آورد و دوباره از هوشم برد؟

از چه زمانی شنیدم و فقط شنیدم

نفهمیدم و هیچ نگفتم.

از چه زمانی دل بریدن برایم آنقدر سخت شد که هنوز با دیدن «م»ها ، تا چند روز حس مرگ و نبودن را تجربه می کنم؟

خودم هم نمی دانم!!

در کار خودم مانده ام، آنقدر که بیخیالش شده ام.

چندین و چند بار ...

و باز هم...

*

+دیدنش هنوز باتمام فرارهاکه برام ممکن بود خیلی سخت تر از سخت بود.

دیدنش هنوز با بچه ای که تو بغل داشت باعث شده یه چند روزی دوبار برم تو لاکی که تازه باز کرده بودمش.

دیدنش با پسری عین خودش بازم حالمو خراب کرده.

کِی پسرش این همه زیاد بزرگ شده که نفهمیدم؟احتمالا در حال فرار بودم . فرار رو به جلو .

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رضوانی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 2:55

صفحه بندی